درج مطلب  
نام داستان:زنبور کوچولو
نویسنده :آوا علیزاده
دبستان نیکا پایه چهارم

 

زنبور کوچولو روی گوش کندو دار نشست و گفت:" اول میخواستم برای برداشتن عسل هایم نیشت بزنم ولی فکر کردم چرا خودم را کشتن بدهم؟َ!"

کندودار با تعجب پرسید:"مگر وقتی نیش می زنید خودتان را به کشتن می دهید؟" زنبور کوچولو جواب داد:"بله، اما فقط زنبورهای عسل" این مسثله در کلاس دوم آموزش داده شده ، چطور نمیدانستی؟

کندو دار گفت من به مدرسه نرفتم، در زمان کودکی ام فقط پول دارها مدرسه می رفتنند . ولی من همیشه دوست داشتم مدرسه بروم.

زنبور کوچولو فکری به ذهنش رسید و گفت:"من میتوانم به همراه دوستانم (ترسو، چاقالو،خوابالو) ببرمت مدرسه اما باید قول بدی که عسل های ما را برنداری.

کندودار قبول کرد. و زنبور کوچولو رفت تا جریان را به دوستانش بگوید.

چاقالو گفت:"اگر خوراکی داشته باشد من میایم."

ترسو گفت:"من می ترسم چرا باید بهش کمک کنیم؟"

زنبور کوچولو گفت:" شکمو ما برای خوراکی کاری را انجام نمی دهیم. ترسو ما باید برای عسل هایمان این کار را انجام دهیم. زنبور کوچول رو کرد به خوابالو و پرسید تو اعتراضی نداری؟.... خوابالووو بلند شد و در حالی که نمی دانست جریان چیست گفت:"باید یک جای نرم باشد تا بتوانم بخوابم."

زنبور کوچولو به دوستانش گفت:" باید در شهر بگردیم و مدرسه ی بزرگسالان را پیدا کنیم."

آن ها با هم به شهر رفتند و شروع به گشتن کردند. بعد از مدتی چاقالو گشنه شد و به دنبال پیرمردی که کلوچه به دست داشت ، به راه افتاد.  دوستان چاقالو نگران او شدند و به دنبال او رفتند. ناگهان متوجه شدند در ساختمانی هستند، که نام آن مدرسه ی نیکای بزرگسالان است. زنبورها بسیار خوشحال شدند و به دنبال آن پیرمرد رفتند. آن ها دیدند بزرگسالانی در آنجا درس میخوانند که در بچگی به مدرسه نرفته اند. زنبور کوچولو چشمش به تابلویی افتاد که روی آن نوشته شده بود " در این مکان شما می توانید روزها کار کنید و شب به مدرسه بیاید" زنبور کوچولو با خوشحالی پیش کندو دار رفت و به او گفت:" ما یک مدرسه پیدا کردیم که مخصوص بزرگسالان است. بیا با هم برویم آنجا ثبت نام کنیم. تو صبح ها میتوانی کار کنی و شب ها درس بخوانی.

کندودار قبول کرد، روز اول مدرسه کندو دار دید بیشتر همکلاسی هایش پیرمرد هستند او خجالت میکشید و در بحث ها شرکت نمیکرد. زنگ تفریح که شد زنبورها به کندو دار گفتند:"چرا در بحث ها شرکت نکردی؟"

کندودار جواب داد:"من نمیتوانم درس بخوانم، درس خواندن برای من سخت است. همچنین نمیتوانم برای خودم دوست پیدا کنم."

ترسو به کندودار گفت:" با این که من ترسو هستم، کنارت می مانم تا تو احساس تنهایی و ترس نکنی."

چاقالو می گیود:"من قول میدهم به تو صبحانه خوبی بدهم تا انرژی داشته باشی، برای درس خواندن."

خوابالو می گوید:" با این که من همیشه خوابم می آید اما بیدار می مانم و به تو آموزش می دهم تا در سهایت را خوب یاد بگیری ."

کندودار خوشحال می شود و به خود ایمان پیدا می کند. روز دوم، زنبورها شعری برای کندودار ساختن و قبل از مدرسه به او گفتند:"میرم مدرسه ، میرم مدرسه. کندودار من میخوره غصه که نمیتونه دوست پیدا کنه، ما نمی زاریم کندودارمون بخوره غصه."

کندودار احساس بهتری داشت و در بحث ها کمی شرکت کرد. ولی هنوز خجالت میکشید. در زنگ تفریح به زنبورها گفت." من نمیتوانم خجالت می کشم. شکست میخورم."

زنبور کوچولو فکری به ذهنش رسید: :"من دوستی دارم که شاید بتواند کمک کند. فردا او را با خود به مدرسه می آورم."

روز بعد زنبورها به همراه عینکی به مدرسه آمدند. عینکی موقعی که کندو دار احساس ناتوانی میکرد در گوش او انرژی مثبت می داد و کندو دار با تشویق میکرد. کم کم کندودار در بحث ها شرکت کرد ، او دیگر شکست خورده نبود. دیگر نمیگفت، نمیتوانم.

کندودار درسش را ادامه داد و در دانشگاه رشته ی حمایت از حقوق حیوانات را انتخاب کرد. او هیچ وقت زنبورها را فراموش نکرد. از حیوانات حمایت کرد. موقع خداحافظی رسید، زنبور کوچولو برای خداحافظی گفت:"من یک نظر دارم، میتوانم برای مسابقه ی نویسنده کوچک داستان ، بردن تو به مدرسه را بنویسم."

 
   
  درج مطلب  
نام داستان:گاوی که شیر کاکائو می داد
نویسنده :هلیا خردمند
دبستان نیکا پایه پنجم

روزی گاوی به نام جیلیام در مزرعه ای زندگی می کرد.او خیلی تنها بود و به دلیل ظاهر عجیبش،همه ی گاو ها از او فرار می کردند.جیلیام پوستی قهوه ای با خال های سیاه رنگ داشت.زیرا مادر او گاوی سیاه و پدرش گاوی قهوه ای رنگ بود.همه های گاو های او را مسخره می کردند و برایش شعر می خواندند؛او مادرش را هنگامی که یک گوساله ی کوچک بود از دست داده بو و تنها کسی که مسخره اش نمی کرد پدرش بود.

جیلیام به دلیل تنهایی افسرده سده بود و هر روز چاق تر و چاق تر می شد.صاحب مزرعه که متوجه چاق شدن جیلیام شده بود،فکری به سرش زد و تصمیم گرفت این گاو را به قیمت بالایی به قصاب بفروشد.صاحب مزرعه به دامپزشک زنگ زد تا برای دادن گواهی سلامت گاو به مزرعه بیاید.وقتی دامپزشک به مزرعه رفت به صاحب مزرعه گفت که چاقی بیش از اندازه ی آن گاو طبیعی نیست و در همان لحظه به یاد یک بیماری کمیاب افتاد که در سال ۱۹۹۷ میلادی یک گاو هندی به آن دچار شده بود،او همه علائم این بیماری را در جیلیام مشاهده می کرد،چاقی بیش از حد،افسردگی،تنگ شدن مردمک چشم و... .دامپزشک برای اینکه مطمئن شود عامل اصلی این بیماری در جیلیام وجود دارد،از صاحب مزرعه خواست تا سطلی بیاورد و شیر گاو را بدوشد.او دید که گاو شیر قهوه ای رنگ می دهد.صاحب پول دوست مزرعه با خوشحالی فریاد زد:«وای خدای من!چطور ممکن است!گاو من شیرکاکائو می دهد!حالا دیگر یک تاجر معروف و ثروتمند می شوم.»

دامپزشک گفت:«نه آقا،این شیری که به شیرکاکائو است اصلا شیرکاکائو نیست.گاو شما دچار یک بیماری نادر شده است که ۲۱ سال پیش گاوی هندی هم به آن دچار شده بود.هنوز هم درمانی برای این بیماری پیدا نشده.»

صاحب مزرعه:«سرنوشت آن گاو چه شد؟»

دامپزشک:«عاقبت آن گاو هم مرد.»

صاحب مزرعه:«پس از پول خبری نیست!»

گاو های طویله که این حرف ها را شنیده بودند تصمیم گرفتند حالا که جیلیام مدّت زیادی زنده نیست،در همین زمان کوتاه او را شاد کنند و با او دوست شوند.

از فردای آن روز همه چیز عوض شده بود،همه ی گاو ها با جیلیام خوش رفتاری می کردند و جیلیام هم بالاخره دوستانی پیدا کرده بود،او خوشحال بود و دیگر فراموش کرده بود که بیمار است،گاو های دیگر هم ظاهر عجیب او را فراموش کرده بودند.

روز ها همین طور می گذشت و یک روز وقتی که صاحب مزرعه حس کرد که دیگر علائم بیماری را درگاو مشاهده نمی کند،دامپزشک را خبر کرد.

دامپزشک پس از معاینه ی جیلیام گفت:«من به نتایجی جدید رسیده ام و خبر خوبی برایتان دارم.» صاحب مزرعه با چشمانی برق زده منتظر شنیدن خبر شد. دامپزشک ادامه داد:«دلیل این بیماری ناراحتی زیاد بوده است و حالا این گاو بهبود یافته است و مانند گاو های عادی شده است.حال می توانم گواهی سلامت او را به شما بدهم.»

صاحب مزرعه گفت:«نه،دیگر لازم نیست،این گاو تازه دارد با شادی زندگی می کند و من هم نمی خواهم این شادی را از او بگیرم.»

این ماجرا برای گاو ها درس شد تا دیگر کسی را از روی ظاهر قضاوت نکنند،خودخواه نباشند و حتی شده با کوچکترین چیز ها یکدیگر را شاد کنند.

از آن پس نیز آنها با هم دوستانی خوب شدند و با شادی به زندگی خود ادامه دادند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
   
  درج مطلب  
نام داستان:دکمه ی طبقه ی آخر را زدند اما آسانسورطبقه ی آخر را هم رد کرد
نویسنده :یلدا پوراحمد
دبستان نیکا پایه ششم

 

دکمه ی طبقه ی آخر را زدند اما آسانسور طبقه ی آخر را هم رد کرد و همینطور بالا رفت. نه این امکان نداشت ،نمی توانست اتفاق بیفتد!

سعی کردم فکر بدی نکنم چون ظاهرا اتفاقی در حال رخ دادن بود که همیشه از آن می ترسیدم.سعی کردم به چیز های مثبت فکر کنم، اما در آن وضعیت حتی فکر کردن به پدرم هم نمی نوانست آرامم کند.

ناگهان خودم را در دشت سرسبزی دیدم.در همان لحظه دشت سبز سیاه و دود گرفته شد،حس کردم کسی قلبم را فشار می دهد و احساس خفگی می کنم .آرزوی مرگ می کردم،تمام زندگی ام جلوی چشمانم آمد.به هیچ عنوان آنجا را دوست نداشتم،ناگهان کم کم احساس آرامش کردم،احساس کردم که به راحتی نفس

می کشم و هوای تازه به درون ریه هایم راه یافت.دوباره در آسانسور بودم و آسانسور دیگر حرکت نمی کرد.دکمه ی طبقه ی اول را زدم و هنگامی که آسانسور ایستاد، سریع به بیرون دویدم.در خانه ی خودمان و جلوی در ورودی بودم. پدرم از اتاق بیرون آمد،ترسیدم و سریع زیر میز پنهان شدم.تعجب کردم ،چون بچه ای بغل او بود، کودکی که موهایش را با دو کش کوچک بالای سرش بسته بود و لباس آستین بلندی به تن داشت.او شبیه بچگی هایم بود.مادرم از اتاق بیرون آمد و کمی با من بازی کرد.تعجب کرده بودم!مگر چند تا من وجود دارد؟ای وای نکند زمان به عقب برگشته بود؟قطعا همینطور بود.من در خیلی از کتاب ها مانند هری پاتر و زندانی آزکابان خوانده بودم که در سفر زمان نباید کسی ما را ببیند اگر نه زمان به هم می ریزد. منتظر ماندم تا مادر و پدرم بیرون بروند.سعی کردم دوباره آسانسور را پیدا کنم اما هر چقدر سعی کردم حتی مکان آسانسور را هم پیدا نکردم.خیلی ترسیده بودم،نگران بودم که دیگر هیچوقت دوباره مادرم را نبینم،نگران دوستانم بودم آخر آنها هم در آسانسور همراهم بودند اما بعد از وقتی که به آن دشت رفتم دیگر آنها را ندیدم .سعی کردم به عقب برگردم .آسانسور در کجا قرار داشت؟در ساختمان مدرسه ؟نه آنجا نبود،خانیمان هم که آسانسور نداشت. بله فقط یک امکان وجود داشت ،کلاس ویالن ام.کلاس من همین نزدیکی ها بود .سریع از خیابان رد شدم وتمام مردم را کنار زدم و به دنبال کلاسم گشتم اما کلاسم آنجا نبود!به جای آن یک ساختمان قدیمی با پاره آجر هایی بود که انگار هر لحظه می خواهند بریزند.الان یادم افتاد من در زمان سفر کرده بودم و در خیلی وقت پیش بودم و کلاس موسیقی ام هنوز ساخته نشده بود پس یعنی هیچ امیدی برای پیداکردن آسانسور در آن ساختمان وجود نداشت.

با چهره ای غمگین به سمت خانه ام راه افتادم.سعی داشتم ندوم و آرام آرام راه بروم و به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کنم :آسانسور ،آن دشت دود گرفته،مادرم،پدرم،دوستانم وباز هم آسانسوری که دیگر پیدا نمی شد.

در حال خودم بودم که صدای بوقی شنیدم و بعد از آن سیاهی مطلق!

چشمانم را باز کردم و خود را در بیمارستان دیدم.مادرم کنارم نشسته بود، حس کردم که به زمان خود برگشته ام.حالم خوب بود .از مادرم پرسیدم :«چه اتفاقی برایم افتاده است؟»مادرم گفت:« که با ماشینی در کوچه ی پشتی تصادف کرده ام ولی مشکلی برایم پیش نیامده.» در هر حال از بازگشت پیش مادرم خوشحال بودم.